+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:36  توسط یاسر
|
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:19  توسط یاسر
|

نمي دانم اين چندمين بار است كه دست تو را گم مي كنم . شايد شايسته دست مهربان تو نيستم ... اما مرا كودكي تصور كن ... يا شاخه گلي تنها در سياره ات ... كنايه هاي من از سر خشم نبود ... تو عازمي و من تو را دوست ميداشتم ... حال كه مي خواهي بروي برو ... ميدانم كه روزي دوباره دست تو را خواهم يافت .. هيچ دور نيست آن زمان ... گاه و بيگاه چتر مرا باز كن و ببين كه صورتم زير سيلي آفتاب داغ ميشود .... مي دانم كه لحظه وداع نزديك است .... بايست .... ! من خواهم گريست ... تو به جان من بدي روا نداشتي ... تو خواهش قلبم را نديده مي گيري .... و خوب مي دانم اين منم كه اسير سياره تو مي مانم و تو سفر مي كني ... يادت باشد وقتي به ستاره ها سفر كردي من از همينجا برايت دست تكان خواهم داد .... زير سايه بان ياد تو منتظر خواهم ماند زيرا كه عشق هرگز نمي ميرد ....

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 22:22  توسط یاسر
|
..........................تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست
...............دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست
......تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست
...خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت
خبر از آشنايي نيست اينجا.................زشعله ردپايي نيست اينجا
بيا اي دل بيا تا بار بنديم...................براي عشق جائي نيست اينجا
زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شکست............
بشکند دست قضا که پر پروازمو بست
.............
اه و نفرین به من این بار اگر بر گردم..............
پشت پا بر تو زنم/بر تو و بر هر چه که هست ........
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 11:53  توسط یاسر
|

صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود. چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست خیلی قشنگ بود. با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد . همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم. گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ نباشیم؟ چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟

|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 11:3  توسط یاسر
|
سلام به همه عزیزانی که از وبلاگ من دیدن کردن یا دیدن می کنن
باید بگم که من ببخشید اگه این مدت سر شمارو به درد اوردم
راستش بخواین من دارم میرم سربازی
ولی تمام تلاشم می کنم که واستن مطلب بزارم
به امید دیدنی دوباره
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:7  توسط یاسر
|
مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .
بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !
مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .
بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !
مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .
بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !
مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم
بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !
مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .
بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ...
زورق
من کوچک است
خدايا،به تو توکل می کنم
و همه چيز خوب پيش می رود.
خدايا،به تو اعتماد می کنم
و همه چيز خوب پيش خواهد رفت.

آرزو
مكن كه خدا را جز در همه جا، در جايی ديگر بيابی.
هر آفريده ای نشانه خداوند است
اما هيچ آفريده ای نشان دهنده او نيست".
كاش بعضی ها اين نكته را می فهميدند!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:6  توسط یاسر
|
سلام دوستان
اين شعر رو به همه عزيزان تقديم مي كنم
خداي ما
خدائي كه پروانه را آشنا ، به شمع رخ دلستاني نمود
خدائي كه ديوار هستي ز نو ، بناي نهان در نهاني نمود
خدائي كه ميراث گلهاي نور به شوق دل خسته ها آفريد
خدائي كه رؤياي پرواز را ، به مرغ دل خسته جاني نمود
خدائي كه در فقر و بيچارگي ، صفاي سخاوت به قلبي نهاد
خدائي كه معناي آزادگي ،به بند اسارت زماني نمود
خداي من و ما و بيدارهاست
خداي شفاعات و بيمارهاست
خداي وقايع و آمالهاست
خداوندگار گرفتارهاست
پسنديده و خوب و زيباست او
ز ما چون برون است و با ماست او
ره بندگي پيش گيريد و باز
به درگاهش آئيد سوي نماز
بخوانيد در شكر نعمت نماز
گرفتار نائيد در بحر آز
چه پيدا و زيبا ، نهان است او
شه خوش بيان جهان است او
بيانش مه و مهرباني رهش
جهان مور وادوار باشد كهش
بخوانيد از او هر چه باشد نكوست
پرستار بيماري ما هموست
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 6:59  توسط یاسر
|
چشمهايت
دوست من
پنجرههاي روحت هستند.
در آنها به تماشا می نشينم
اندوهت را
زنده بودنت را
خستگيت را
اشتياقت به عشق را
وفاداريت را
هراست را
اميدت را
خوشي زندگيت را
چشمهايت
دوست من
پنجرههاي روحت هستند
در نگاهت
كشف ميكنم
تو را .
.;.مارگوت بيكل .;.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 6:56  توسط یاسر
|
گمشده
درغبار غم گرفته چشمانت به دنبال سنگینی سکوتی میگردم
که تبلوری از رویا های توست
در صدای دلنوازت بدنبال ترانه عشق میگردم
با چشمانت به خواب میروم
با صدایت ترانه های عاشقانه میخوانم
و با عشقت غروب میکنم
ای تنها ترینم
مشتاقانه منتظر نظراتتون هستم.
دنیا
دختر تنهای شب های مهتابی
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 6:24  توسط یاسر
|
امشب با تو سفري طولاني را به اقصي نقاط عالم وجودمان كردم
چه كوه ها و دشت ها و درياها
را كه با تو در نورديدم
و در ميان اين هياهوي جستجو قعر دره تفكري كه از ميان آن رودخانه ايي جاري بود
تو را از من در ربود
تو با رود رفتي به سرزمين هاي دور و بكر
من ماندم و كوه جنگل و دره و هواي ابري اي كاش باران ببارد
آرزومند آرزوهايتان

تنهاترين تنها
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 6:18  توسط یاسر
|
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 14:22  توسط یاسر
|
شب است و من ميان سكوت خويش گم كرده ام مسير جلو را ... كاشكي ميان آشنايي و غربت فاصله اينقدر بنود تا بختر ميشد از ميان مه شخصي را شناخت ... گم كرده ام خويش را ... گم مي كنم خويش را ... بين گفتن و انديشييدن ... بين گريزو ماندن و بين شك و فاصله پرده ايست ... هر بار كه خود را بين سياه و سپيد وا مياندازم سر آخر خود را تنها حس مي كنم ... چرا تو هيچ وقت تو نيستي ؟ ... من يه دست گم شده نيستم ... من همان نيستم كه تو گفتي ... زودتر از ان كه پرواز كني پريدي ... من يك قطعه سرزمينم كه مهرورزي يادش داده است دايه باران ... و « تو » تو نيستي .. به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو كه هستي ؟

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 14:19  توسط یاسر
|
ما چون دودریچه روبه رویهم
اگاه زهر بگو مگوی هم
هروزسلام پرسش و خنده
هروز قرار روز اینده
نه مهرفوزون کرد نه ماه جاودکرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:16  توسط یاسر
|
اگر باد بودم میوزیدم
اگرابربودم میباریدم
اگرخدا بودم میافریدم
اگر خورشید بودم میتابیدم
تا بدانیکه دوستت دارم
اگر خدا بودی به تو ایمان میاوردم
اگر باد بودی در نسیمت خود را خنک میکردم
اگر ابری بودی در انتظار اشک مینشستم
تابدانی که دوستت دارم
اگر هیچ بودی
ازتو ابری سپیدی میساختم
ازتو خورشیدی تابان به وجود میاوردم
ازتو نسیم ملایمی میساختم
از تو خدای میساختم تابدانی که
دوستت دارم
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:5  توسط یاسر
|
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن
بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده
ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 5:24  توسط یاسر
|
من همانقدر هميشه ساكتم ؛ با كمي كمتر لبخند ؛ كمي كمتر اشاره ؛ با پنجره هايي كه حالا به سمت دورترين كوچه ها باز مي شود ؛ آدم ها گاهي به آرزوهايشان نمي رسند ........ گاهي هم آرزوها به آدمهايشان نمي رسند ......؛
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 21:43  توسط یاسر
|
مگر عشق واژه تنهایی نیست ؟ مگر عشق درک غربت نیست؟ مگر عشق در گوشه ای تنها نشستن نیست ؟ مگر عشق در کالبد دیوانگی نیست؟ مگر عشق لال شدن نیست؟ مگر عشق به درون خود ریختن نیست؟ مگر عشق گرداب اتش نیست؟ حیران مانده ام از این عشق مگر چیست که برایش می توان از جان گذشت ای زیبا پسند که عشق را زیبا پسندیدی ،عشق را کجا باید جست؟ در کوچه سار شب یا در گام های افتاب در دیدار یاور کلام هر کجا که هست ان را خواهم جست .
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:43  توسط یاسر
|
منتظر نظراتتون هستم
یک غزل تقديم به دريا و همه دريايی ها

من و دریا
از خودم بي خبرم از تو بخواهي بلدم
بی تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم
در کمين صد دل نا پاک نشستست عزيز
تا نفهمند بيا باز جلو چند قدم
خوب پا مینهم اکنون به حریمت دریا
تا تو پاشويه کني اين تن سرشار تبم
اشک در دامن دريا چه صفايي دارد
همه شهر به ما زل زده ، ما نيز به هم
سادگي نقطه عطفي است ميان من وتو
که مرا نيز گره زد به نگاهت محکم
ذره اي از دل خود را به من ساده بده
اي دريا بخدا از تو نخواهد شد کم
من به موسیقی امواج تو عادت دارم
با سکوتت همه خلوت من ریخت به هم
: چند روزي که نبودي چه کشيدم بي تو
ساحلت کاغذ من بود و هر انگشت قلم
اسمان هم که دلش سوخت از اين بي مهري
اشک مي ريخت به پيشاني دريا نم نم
بس که با صخره و با موج نشستي دريا
خصلت سنگ گرفته است وجودت کم کم
من همانم که قرار است بميرم اينجا
بی تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:41  توسط یاسر
|
وقتی عاشق زندگی هستيد
از ديد يک عاشق به دنيا نگاه می کنيد.
وقتی با ديد عشق همه چيز را بنگريد،
متوجه زيبايی در هر چيزی می شويد،
و در هر لحظه دستخوش تعجب و شگفتی شده،
عشق را در همه چيز جستجو می کنيد
<< باربارا >>

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم،
پيش از آنكه پرده فرو افتد،
پيش از پژمردن آخرين گل،
برآنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم،
برآنم كه باشـم...
«مارگوت بيكل»
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:36  توسط یاسر
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 21:25  توسط یاسر
|
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد
love is wide ocean that joins two shores
##############*##############
زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن
life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
##############*##############
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 21:16  توسط یاسر
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 21:11  توسط یاسر
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 21:3  توسط یاسر
|
موزیک ویدئوی جدید Ebrü Yaşar 
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 20:58  توسط یاسر
|
وسعت زندگیت به آنچه انباشته ای نیست، به میزان بخشندگی توست  خود را از جنس نور بدانیم و احساس کنیم از نور هستيم نه از جسم. در اين صورت آهسته آهسته با نور درون مانوس خواهيم شد. اين نور هر گاه ما را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر مي بارد . کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز احساس خواهد کرد . اگر بتوانيم عميقتر در خويش کنکاش کنیم به درون ديگران نيز عميقتر نفوذ خواهيم کرد. آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانمان شفاف مي شود و از خلال آن خواهيم ديد که هستي چيزي نيست مگر توده هاي آشوبناک از نور و انرژي .
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 20:43  توسط یاسر
|
با دلي تنگ به جبران گناهي كه نكردم
گريه ها كردم و بر اتش دل اشك فشاندم
ناگزير اشك فشان غمزه از كوي تو رفتم
نا اميدانه ز دل اه غريبانه كشيدم
تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگريم
نيم جان پيكر خود بر در ميخانه كشيدم


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 20:39  توسط یاسر
|
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی
و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود. ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه!! جالب بید .
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 18:25  توسط یاسر
|